خانه / غلامرضا طریقی (صفحه 2)

غلامرضا طریقی

غلامرضا طریقی

تصنع در عاشقانگی

همانگونه که در ابتدای نوشته آمد صرافان همه ی گونه های شعر را آزموده است. با وجود مواردی که گفته شد از نظر نگارنده شعرهای مذهبی و حتی ترانه های صرافان که برخی محتوایی مناسب  دارند به طور کلی از شعرهای عاشقانه ی صرافان رستگارترند. زیرا شاعر در این نوع …

ادامه نوشته »

قتل حاج آقا در یوسف آباد

صد بار دل دل کرده بودم. با خودم تمرین کرده بودم که حرفهایم را چطور بزنم. چطور قاطعانه بگویم که دیگر نمی خواهم ادامه بدهم. آخرین بار روی آخرین پله ی طبقه ی چهارم ایستاده بودم. قبل از آنکه زنگ را بزنم. به طرف پنجره ی راه پله ها برگشته بودم و زل زده بودم به خیابان یوسف آباد.

ادامه نوشته »

سختیِ سهل‌انگاری

بررسی کارنامه ی ادبی قاسم صرافان نشان می دهد که او تقریبا در همه ی بخش های معمول شعر فعال بوده است. مخاطبان شعر، او را با شعرهای مذهبی اش شناخته اند اما با فاصله ای کم شاهد تلاشهای او در حوزه ی شعر عاشقانه، اجتماعی، طنز و حتی سیاسی نیز بوده اند.

ادامه نوشته »

معدل معجون

در لحظه، از همینجا آغاز می کنم که شعر خوب را نمی توان تعریف کرد اما می توان شعر بد را نمایاند؛ تا در نهایت شعر خوب از آن بازشناسانده شود. قصدم بیان تعریفهای مختلف شعر نیست. می خواهم به نقطه ای برسم که دریچه ای مناسب است برای ورود به این بحث. بدون تردید هر مخاطب شعری با سلیقه ای که دارد ویژگی خاصی را مایه ی آبرو و برتری یک شعر نسبت به شعری دیگر می داند.

ادامه نوشته »

از امیرکبیر تا کشک بادمجان

کل دیروز را در راه بودیم. نه اینکه راهمان طولانی باشد نه. مسافت اصفهان تا تهران که اینقدر طولانی نیست. طوری می آمدیم که انگار هیچ کداممان دوست نداریم به تهران برگردیم. ابراهیم و خانواده اش که ماندند امروز بیایند. ما با ارمغان بهداروند و خانواده اش راه افتادیم به …

ادامه نوشته »

سترون رود

دیشب حال اصفهان جور دیگری بود. من و ابراهیم فکر کردیم فقط خودمان این حال را داریم. ارمغان بهداروند همراه با خانواده اش داشت به جمعمان اضافه می شد و این باعث شده بود حس و حالی داشته باشیم. قرار بود من و فاطمه هم با مسعود و حسین و …

ادامه نوشته »

بی اخلاقی با خلاق المعانی

قرار نبود اینقدر در اصفهان بمانیم. گفتیم سری می زنیم و می رویم زنجان. برای دیدار با پدر و مادر. اما جاذبه های اصفهان زیبا از یک سو و محبت دوستان شاعر از سویی دیگر پایمان را به خاک اصفهان پیوند زد. دیروز هم مثل روزهای دیگر تصمیم گرفته بودیم …

ادامه نوشته »

در کوچه های نقاشی

اصفهان یک تابلوی بزرگ نقاشی ست. تابلویی که هر گوشه اش رنگ ویژه ی خودش را دارد. کسی که حتی سر سوزن ذوقی داشته باشد می تواند در هر گوشه ی این تابلوی بزرگ رنگی برای تماشا کردن بیابد. اصفهان فرش بزرگی ست تارش از رنگ و پودش از رنج. …

ادامه نوشته »

پرچم که می‌بینم

شب از نیمه گذشته است. نورافکن ها با تمام توان دارند کار می کنند تا محوطه ی وسیع آسفالته را روشن کنند. دو نورافکن قوی از دو سو می تابند. گرد غبار همراه با حشره های ریز در شعاع نور چرخ می زنند. ما در سکوتی غریب چشم دوخته ایم …

ادامه نوشته »

مزار منزوی صائب

چراغ ها خاموش است. تاریکی خودش را به رخ می کشد. آنقدر تاریک که انگار نیمه شب بلند شده ای بروی آب بخوری و چشمت در تاریکی شب با روشنایی که از پنجره ها می آید فقط می تواند آستانه ی در را از سطح صاف تشخیص بدهد. همه جا …

ادامه نوشته »

شیرینی لوریس بودن

با حرارت حرف می زد و من با بهت و شوق نگاهش می کردم. داشت درباره ی کار مهمی که باید انجام بدهیم صحبت می کرد. درباره ی اینکه مدتها قصد داشته این کار را انجام بدهد. من نشسته بودم در آپارتمان او. روبروی اپن آشپزخانه که در انتهایش پنجره …

ادامه نوشته »

رفاقت شعر و نفت

دو سه نفر بودند که همیشه سراغ ما را می گرفتند. من تازه ساکن بندر عباس شده بودم و عملا دوستان زیادی نداشتم. “محمدعلی بهمنی” رفیق بزرگتری بود که پیش از هجرت به بندر با هم رفیق شده بودیم. وقتی به این شهر آمدم باید بنیاد زندگی نوی را می …

ادامه نوشته »