خانه / غلامرضا طریقی

غلامرضا طریقی

غلامرضا طریقی

دریغ‌ها و دروغ‌ها

معضلی به نام “جلسه‌ی ادبی” بیشتر و جدی‌تر از آن که می‌پنداریم گریبانگیر شعر شده است. کافی است در یکی از گروه‌های مجازی مربوط به شعر عضو باشید تا به عمق ماجرا تا حدودی پی ببرید. در گروهی که دویست نفر عضو دارد چیزی به قریب به همین تعداد آگهی …

ادامه نوشته »

این روزها

گفته‌اند که روزگار نامرد است و گاهی افزوده‌اند که بسیارهم…. راستش، به گمان منِ ناچیز پربیراه هم نگفته‌اند. درباره‌ی کلیت روزگار و بی‌معرفتی‌اش من چیزی نمی‌نویسم –یا حداقل الان چیزی نمی‌نویسم- که سخن به جاهای باریک می‌کشد و مرا فعلا حال و حوصله‌ی پاسخ دادن به حواشی نیست. اما درباره‌ی …

ادامه نوشته »

آفتاب شب‌های سارایوو

«شب‌های شعر سارایوو» در پنجاه و ششمین ایستگاهش می‌خواست میزبان شاعرانی از ایران هم باشد. چه بسا در ایستگاه‌های قبلی و در پنجاه و پنج سال گذشته هم چنین قصدی داشته اما نتوانسته. چون به شاعران ما دسترسی نداشت. اصلا امکان این را نداشته که از مسافتی دورتر، از آسیا …

ادامه نوشته »

چه بگویم، گله‌ای نیست!

قرار شد ما اینجا کارهایی انجام بدهیم. اینجا که می‌گویم منظورم «الف‌یا»ست. البته که من پیش از این هم در همین مجله در خدمتتان بوده‌ام با فواصل و به شکل‌های مختلف. اما حالا می‌خواهم به مدد دوستان نویسنده و شاعر کمی منظم‌تر در خدمت شما باشم. اولین قدم را با …

ادامه نوشته »

ابرهای کت و شلوارپوش

اصطلاح «عصر نقره‌ای» در دهه‌ی۳۰‌ عصر بیستم، توسط یکی از همفکرانِ گومیلوف به نام اوت سوپ در مقایسه با «عصر طلایی» به‌کار گرفته شد؛ اصطلاح «عصر طلایی» منعکس‌کننده‌ی دوران شکوفایی ادبیات و هنر روسی در عصر ۱۹ بود. از اواخر عصر ۱۹ تا انقلاب ۱۹۱۷، که به عصر نقره‌ای معروف …

ادامه نوشته »

آوای سوگوار چکش‌ها (۲)

از پشت چادر چهره‌اش را دقیق نمی‌دیدم. صدایش اما واضح بود. خیلی واضح. صدای نفس‌هایم البته مانع شنیدنم می‌شد. نمی‌توانستم همه‌ی حرف‌هایش را بشنوم. داشتم نفس‌نفس می‌زدم و مثل گنجشک می‌لرزیدم که مادربزرگ دستش را از روی چادر گذاشت روی سرم. بعد سرم را بوسید. سرش را همراه با صدای …

ادامه نوشته »

آوای سوگوار چکش‌ها

روبروی “امامزاده سید ابراهیم” زندگی کردن در زنجان مزیت‌های زیادی داشت. یکی مثلا اینکه آنجا مهم‌ترین مرکز تجاری شهر شده بود بخاطر حضور امامزاده و زائرانش. خیابان مسگرها خیابانی است که امامزاده سید ابراهیم را به بازار قدیمی زنجان وصل می‌کند. یکی هم مثلا اینکه مهم‌ترین اتفاقهایی که در زنجان …

ادامه نوشته »

شهریار را باید دوست داشت

سراپا حاشیه است شهریار. در هر جمعی نامش را ببری کسی هست که چیزی درباره‌اش بگوید. اغلب این گفته‌ها هم با این روال پیش می‌آید که: «شهریار شاعر خوبی است اما…» پشت این اما می‌توانی نکته‌ها و خرده‌های مختلفی ببینی و بشنوی. حاشیه داشتن، نه تنها امروز که سال‌ها از …

ادامه نوشته »

گرچه این خانه هم از آن تو نیست

حناق گرفته بودم انگار. یک کلمه نمی‌توانستم حرف بزنم. شب شده بود. شب شلوغ «شهران». شب دیوانه. ماشین‌ها داشتند پشت سر هم بوق می‌زدند. در هر دقیقه ده­‌ها ماشین از کنارم رد می‌شد و از توی هر کدامشان صدای آهنگ و خنده‌ای می‌آمد که نپرس. تهران همیشه همین­‌طور است. اما …

ادامه نوشته »

از نو غزل

شاعرانی که در دهه‌ی چهل غزل می‌گفتند باید انسان‌های عجیبی بوده‌باشند. چنانکه کم و بیش چنین نیز هستند. زیرا سماجت آنان برای تداوم این شکل از شعر فارسی، آن هم در دوره‌ی اوج شعر نیمایی و سپید، دل بزرگ و ایمان راسخی می‌خواست. غزل‌سرایان آن دهه را به راحتی می‌توان …

ادامه نوشته »

نه نه! نگو نه!

گیج شده بودم. انگار دو نفر داشتند توی مغزم حرف می‌زدند. مدام حرف می‌زدند و حاضر نبودند کوتاه بیایند. دو نفر که مثل موش و گربه افتاده ‌بودند به جان هم. وقتی از کنار مردم رد می‌شدم می‌ترسیدم صدای مغزم را بشنوند. دم مجتمع که رسیدم ناخواسته خطاب به هر …

ادامه نوشته »

امی خانم

ما “امی” خانم صدایش می‌کردیم. بعدها وقتی روی کاغذ دیدم فهمیدم اسمش “ام البنین” بود. از وقتی من به خاطر داشتم همان شکلی بود. زنی لاغر و قدکوتاه با گیسوانی سفید. بیشتر از چهل کیلو وزن نداشت. حتی ممکن است کمتر از این هم بوده باشد. پشت خانه‌ی ما یک …

ادامه نوشته »