خانه / حمید محمدی محمدی

حمید محمدی محمدی

گربه‌ای در اتاق سردبیر

بیرون، حسابی سرد بود و انتظار داشتم آبدارچی پیر مجله، از راه نرسیده، کلاهم را که برمی‌دارم، لیوان چای را بگذارد روی میز. نگذاشت. آمدم توی هال و آبدارچی پیر را دیدم که دارد با دستگیره اتاق سردبیر وَر می‌رود. قفل بود و کلیدی در دست او نبود. ـ چی …

ادامه نوشته »

«حبیب» در باغستان عشق

بابا روضه‌خوان بود و البته خودش را اسیر چند تا روضه زنانه سوری خانم و کبری‌خانم نکرده نبود. مداحی در هیات‌های بزرگ را هم وعده می‌داد. صدایش خوب بود و حتی نمی‌دانم چه کسی به او این‌ لقب را داده بود: «ایرج مداحان»! اغراق کرده بودند حتماً. بابا قصیده‌های بلند …

ادامه نوشته »

پررو نشو پسر!

میانه‌های دهه ۷۰ در مجله «زنِ‌روز» کار می‌کردم و تنها مذکر آن جمع بودم که هر دو هفته یک‌بار به تحریریه شلوغ با میزها و آدم‌های چپیده در هم سر می‌زد. من البته برای ضمیمه «۱۳ تا ۱۸ ساله‌ها»ی زن روز، گزارش نوجوانانه می‌نوشتم و کار ثابتی آن‌جا نداشتم که …

ادامه نوشته »

گداخانه محمدعلی زم  

از راست: محمدرضا سرشار، محمدعلی زم|حوزه هنری   اوایل دهه ۷۰ دوقطبی عجیبی بین نویسندگان کودک و نوجوان وجود داشت. یک عده زیر عَلَم مجله «سروش نوجوان» به سردبیری زنده‌یاد قیصر امین‌پور، فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی سینه می‌زدند و گروهی زیر بیرق مجله «سوره نوجوانان» به رهبری محمدرضا …

ادامه نوشته »

فرح، خوب کرنر می‌زد!

بیست و یک سال قبل، در حالی که دو نمایشگاه کتاب و مطبوعات دوشادوش هم برگزار می‌شد، کارمند خانه روزنامه‌نگاران جوان بودم. طرح برگزاری نشستی را به محمدرضا زائری، مدیرعامل «خانه» دادم که طبق آن، سراغ روزنامه‌نویس‌ها و گزارشگران قدیمی برویم و بیاوریمشان غرفه خودمان. هرچه تقلا کردیم و دست …

ادامه نوشته »

کسی گوشی را برنمی‌دارد

خوب است حالا که تو شوهر داری، شماره خانه‌تان را پیدا کنم و از باجه تلفن سر کوچه‌تان زنگ بزنم و تا تو بیایی گوشی را برداری، شوهرت آن را بردارد و من جواب ندهم و این قصه را چند بار تکرار کنم تا تو خودت با لباس خواب بیایی تلفن را از روی میز عسلی کنار تختخواب برداری و رنگ و رویت بپرد وقتی صدای من را می‌شنوی و شوهرت، خیره خیره نگاه‌ات کند و تو آخرش بگویی: «مزاحم بود» و شوهرت بگوید: «چرا وقتی صداشو شنیدی، رنگ‌ات پرید؟»

ادامه نوشته »

نوشتن نه کار است نه شُلغ!

باریکه‌راه خاکی و کج و معوج منتهی به «دیوکلا» را می‌گذرانیم. راه، مرز شالیزارها و دشت‌های عریانی است که برای نشاء برنج آماده می‌شوند. هنوز از هوای دم‌کرده و شرجی شمال، خبری نیست و نهال‌های پرتقال و نارنج، آن‌ها که از سرمای لعنتی زمستان و برف ناخوانده شمال، جان به …

ادامه نوشته »