تدفین قبل از سفر بازگشت

به دنبال سدر و کافور

پژوهشگر،نویسنده/از اعضای سرای اهل قلم

نوشته ۲۲ دی ۱۳۹۵ ذیل مستندنگاری
نظر بدهید |

ظهر، بعد از نماز، از روستای بالای ده دنبالم آمدند. آن‌قدر عجله داشتند که نگذاشتند احکام را درست بگویم. زیارت عاشورا را هم گفتم خودشان بخوانند که بعداً فهمیدم نخوانده‌اند. آمده بودند تا مراسم غسل و کفن یکی از افراد روستای بالا را انجام دهم. آن‌جا رستم‌نامی بود که مرده‌ها ‌را غسل می‌داد. غسل که چه عرض کنم، بعداً معلوم شد که گوربه‌گور می‌کرده! کارم زار بود؛ آن روز او به شهر رفته بود و حالاحالاها برنمی‌گشت.

چکیده

زن‌ها ‌بالای رودخانه نشسته بودند و شیون و زاری می‌کردند. سه ـ چهار تا مرد پایین کنار آب بودند و جنازه‌ای هم در میانشان بود. وقتی رسیدم، هیزم جمع کرده بودند و آتش زبانه می‌کشید. تو گویی آماده‌‌اند جنازه را بسوزانند و خاکسترش را به رود گَنگ بسپارند و واقعاً هم از آن‌ها بعید نبود که چنین کاری کنند. پرسیدم: «سدر و کافور آماده کرده‌‌اید یا نه؟» به‌نظرم آمد تا به حال اسمش را هم نشنیده‌اند. می‌گفتند ما چند برگ «مورد» در آب رودخانه می‌اندازیم و بعد مرده‌هایمان را سه بار در آب رودخانه فرومی‌بریم و غسل می‌دهیم. گویا به میان افرادی با دین جدیدی آمده بودم. حتماً آن‌ها ‌هم مرا به چشم پیامبر جدیدی می‌دیدند.

ساعت هشت کیارش داشت می‌رفت یاسوج. به او سپرده بودم که اگر بلیت هواپیما برای عصر عاشورا گیر آورد، برایم بگیرد. اصلاً طاقت هفده ساعت مسافرت با اتوبوس را نداشتم. ترسم از این بود که به تهران نرسیده و یارندیده، جان سپارم.

صبح هر چه منتظر کاوه شدم که بیاید تا با هم بیرون برویم، نیامد. کاوه برادر کوچک‌ کیارش بود. تازه پیش‌دانشگاهی‌اش را تمام کرده بود و فعلاً دوره‌گرد کوچه‌ها ‌بود.

ظهر، بعد از نماز از روستای بالای ده دنبالم آمدند. آن‌قدر عجله داشتند که نگذاشتند احکام را درست بگویم. زیارت عاشورا را هم گفتم خودشان بخوانند که بعداً فهمیدم نخوانده‌اند. آمده بودند تا مراسم غسل و کفن یکی از افراد روستای بالا را انجام دهم. آن‌جا رستم‌نامی بود که مرده‌ها ‌را غسل می‌داد. غسل که چه عرض کنم، بعداً معلوم شد که گوربه‌گور می‌کرده! کارم زار بود؛ آن روز او به شهر رفته بود و حالاحالاها برنمی‌گشت.

با یک نیسان آمدیم خانه‌ی آقا کیارش. سریع رساله را برداشتم و به همسرش، عشرت خانم، گفتم که من می‌روم و وقت ناهارخوردن هم ندارم. تا جایی که می‌شد با ماشین رفتیم و بقیه‌ی راه را پیاده طی کردیم. زن‌ها ‌بالای رودخانه نشسته بودند و شیون و زاری می‌کردند. سه ـ چهار تا مرد پایین کنار آب بودند و جنازه‌ای هم در میانشان بود. وقتی رسیدم، هیزم جمع کرده بودند و آتش زبانه می‌کشید. تو گویی آماده‌‌اند جنازه را بسوزانند و خاکسترش را به رود گَنگ بسپارند و واقعاً هم از آن‌ها بعید نبود که چنین کاری کنند. پرسیدم: «سدر و کافور آماده کرده‌‌اید یا نه؟» به‌نظرم آمد تا به حال اسمش را هم نشنیده‌اند. می‌گفتند ما چند برگ «مورد» در آب رودخانه می‌اندازیم و بعد مرده‌هایمان را سه بار در آب رودخانه فرومی‌بریم و غسل می‌دهیم. گویا به میان افرادی با دین جدید آمده بودم. حتماً آن‌ها ‌هم مرا به چشم پیامبر جدیدی می‌دیدند.

دست آخر یکی از پیرزن‌ها ‌آمد و گفت: «شوهرم سال پیش از کربلا سدر و کافور آورده است. فقط کسی مرا باید از رودخانه رد کند». فتوا می‌داد که عیبی ندارد کسی مرا بغل بگیرد! بالأخره یکی پیدا شد و تا ساحل دیگر رود بر دوشش کشید. من چاره‌ای نداشتم جز این‌که چشم‌هایم را درویش کنم. همه به فکر جنازه بودند و من از آیین و دین آنان متعجب بودم. وقتی زن بازگشت، باید دوباره چشم‌هایم را درویش می‌کردم. وقتی به من رسید، تسبیحی از تربت به‌دست داشت و می‌گفت: «این هم سدر است و هم کافور!»

خلاصه متوجهشان کردم که این‌طور نمی‌شود و اولاً باید سدر و کافور تهیه شود و ثانیاً این‌که غسل میت را نمی‌شود ارتماسی انجام داد. چند نفر قاصد فرستادند. قاصدی بعد از قاصدی می‌رفت و قاصدی بازنمی‌آمد. شاید نزدیک دو ساعت با جنازه‌ی آن پیرمرد، که می‌گفتند بسیار اهل نماز بوده، محشور بودم. دست آخر یکی از پیرزن‌ها ‌آمد و گفت: «شوهرم سال پیش از کربلا سدر و کافور آورده است. فقط کسی مرا باید از رودخانه رد کند». فتوا می‌داد که عیبی ندارد کسی مرا بغل بگیرد! بالأخره یکی پیدا شد و تا ساحل دیگر رود بر دوشش کشید. من چاره‌ای نداشتم جز این‌که چشم‌هایم را درویش کنم. همه به فکر جنازه بودند و من از آیین و دین آنان متعجب بودم. وقتی زن بازگشت، باید دوباره چشم‌هایم را درویش می‌کردم. وقتی به من رسید، تسبیحی از تربت به‌دست داشت و می‌گفت: «این هم سدر است و هم کافور!»

من که از به‌عهده‌گرفتن این تدفین سر باززدم، تصمیم گرفتند برای غسل و کفن، میت را به شهر ببرند و فردا تشییع کنند. من هم خداحافظی کردم و گفتم فردا برای نماز خبرم کنند. بعد، با یکی از اهل آبادی از راه کوه و کمر به طرف روستا بازگشتم، اما اول باید به‌آب می‌زدیم. با یک وضعی پاچه‌هایم را بالا زدم و عبا و کفش‌به‌دست از رود گذشتم.

شاید بیست دقیقه پیاده رفتیم که به گلدشت رسیدیم. ناگهان سر و کله‌ی مردی پیدا شد که می‌گفت پسر میت است و سدر و کافور یافته است. دوباره سوار ماشین شدیم و تا کنار آب رفتیم و دوباره به‌آب زدیم. البته، اصرار می‌کردند که مرا کول بگیرند، ولی من قبول نمی‌کردم. از خوی اشرافی همیشه اجتناب می‌کردم.

به میت که رسیدیم، عبایم را درآوردم و دست‌به‌کار شدم. توضیحات لازم را دادم تا بچه‌هایش مشغول شستن میت شوند. خودم هم آب سدر و کافور تهیه می‌کردم. تا به حال چنین کاری نکرده بودم و می‌ترسیدم میت را تلف کنم. البته، مطمئن بودم غیر از آن هشت شهیدی که در قبرستان آرمیده بودند، این پاک‌ترین جنازه خواهد بود!

کمی سدر توی آب می‌ریختم و برای این‌که مطمئن بشوم صدق آب سدر می‌کند، به یکی از اهل روستا می‌گفتم ببوید تا معلوم شود بوی سدر گرفته است یا نه. آب کافور را هم به همین نحو درست کردم. بچه‌های میت با کلی زحمت جنازه را کنار رودخانه غسل دادند. بعد نوبت حنوط و کفن‌کردن بود. کلی میان پارچه‌های کفن گشتم تا فهمیدم چی به چیست. بالأخره میت را خداپسندانه پوشاندیم. البته، بماند که چند تکه از پارچه‌های کفن زیاد آمد که نمی‌دانستم به چه کار می‌آید. کفن‌کردن که تمام شد، میت را قسمت بار نیسان گذاشتند و من را هم جلو نشاندند.

به قبرستان که رسیدیم، چند بار «لا اله الا الله» گفتم. قبر را آماده کرده بودند. چنان با بلوک و بتون دورش را کار کرده بودند که یقین داشتم حالاحالا‌ها «ملکان مقربان» نمی‌توانند احوال‌پرس میت شوند. راه باز کردند و داخل قبر رفتم. من تلقین می‌دادم و فرزندش جنازه‌ی بی‌جان پدر را تکان می‌داد تا خوب بفهمد. البته لازم نبود. پیرمرد خوب می‌فهمید و ما بودیم که نمی‌فهمیدیم. ای کاش کسی پیدا می‌شد و من را هم تکان می‌داد! پیرمرد که در قبر آرام گرفت، جمعیت را رها کردم. بیچاره پیرمرد صبح گفته بود که پشت شانه‌هایش می‌سوزد، ولی کسی او را به دکتر نرسانده بود. حتماً سکته کرده بود، اما مرگ راحتی داشت.

آن شب همه‌اش به فکر زندگی مردم روستای بالا بودم. وقتی پرسیدم چرا میت را در حمام غسل نمی‌دهند، گفتند در روستای ما کسی حمام ندارد. خیلی تعجب کرده بودم. گفته بودم آخر شما مسلمان‌ها ‌چگونه غسل‌های واجب را انجام می‌دهید و آن‌ها ‌خیلی راحت در جوابم گفته بودند در زمستان گاهی در حلب آب داغ می‌کنیم و حمام می‌کنیم، اما در تابستان که هوا گرم می‌شود به رودخانه می‌رویم و تن می‌شوییم. باورم نمی‌شد در نقشه‌ی ایران هنوز چنین کوره‌ده‌هایی یافت شود!



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


حقوق مادی و معنوی مطالب این وب‌گاه برای الف‌یا محفوظ است. © 2017
ساخت نیمروز