احمد پوری: حسابم را با تاریخ تسویه کرده‌ام

گفت‌وگو با احمد پوری، نویسنده‌ی رمان پشت درخت توت

روزنامه‌نگار و خبرنگار ادبی است که از سال ۱۳۸۷ در روزنامه‌ها و نشریات مختلفی اعم از تهران امروز، جوان، قدس، هفته نامه پنجره، ماهنامه خیمه، مدیریت ارتباطات و چند خبرگزاری به فعالیت ادبی پرداخته است. آثار وی تاکنون در چهار دوره از جشنواره بررسی آثار مطبوعاتی در حوزه کتاب حائز رتبه برتر شده است.

نوشته ۱۵ دی ۱۳۹۵ ذیل داستان
نظر بدهید |

پشت درخت توت، جدیدترین رمان احمد پوری، پس از چهار سال انتظار برای انتشار، به همت نشر نیماژ منتشر شده است. این رمان، که دومین رمان این نویسنده است، زبان روایتی متفاوت و جذاب و کماکان با منطق سوررئال رمان نخست او را دارد، اما با داستانی رئال روایت شده است. پوری، با وجود این‌که در ادبیات ایران بیش‌تر با ترجمه‌ی شعر شناخته شده است، عنوان می‌کند که تخصص و علاقه‌ی اصلی او در داستان‌نویسی است و ترجمه را گذار روزگار پیش رویش گذاشته و البته از آن نیز ناراضی نیست.

از احمد پوری در مقام مترجم تا کنون آثاری چون هوا را از من بگیر خنده‌ات را نه، خاطره‌ای در درونم است، تو را دوست دارم چون نان و نمک، در بندر آبی چشمانت و مرغ عشق میان دندان‌های تو منتشر شده است. نخستین اثر داستانی وی نیز با عنوان دو قدم این ور خط منتشر شده و پشت درخت توت دومین رمان اوست.

 پوری: همه‌ی ما در جامعه درگیر گرفتاری‌های زندگی هستیم و به‌جایی می‌رسیم که حس می‌کنیم نیاز به نفس‌کشیدن داریم. باید یکی پیدا شود و به ما مرخصی بدهد تا ما تنها برای خودمان باشیم. شاید این آرزوی همه ما باشد که فرصتی برای این فراغت پیدا کنیم و مسائل جزئی دست از سر ما بردارد. اگر شما در این رمان چنین حس و بازخوردی دریافت می‌کنید، در واقع خبر از آرزوی همیشگی من گرفته‌اید و اتفاقاً پناه‌بردن به رمان برای من و بسیاری دیگر ساخت همین آرزو در عالم خیال و داستان است.

احمد پوری در ادبیات ایران بیش از هر چیز با شعر و ترجمه شناخته می‌شود و نه با داستان‌نویسی. شما چرا خیلی به سراغ داستان نرفته‌اید و یا شاید بهتر است بپرسم که چرا این‌قدر کم به سراغ داستان و رمان رفته‌اید؟

رمان و داستان برای من همیشه مسئله بوده و از ابتدای فعالیت ادبی‌ام در ذهنم حضور داشته است. من کار ادبی‌ام را با داستان شروع کردم. اولین آثارم در حدود هفده ـ هجده‌سالگی با داستان‌نویسی بود و داستان‌هایم نیز در مجلات معتبر زمان خودش مثل فردوسی و نگین منتشر می‌شد. من آن زمان فکر نمی‌کردم روزی مترجم شعر باشم، اما روزگار مسائلی را پیش پایم گذاشت که وقفه‌هایی در کار نوشتن و فعالیت ادبی ‌من به‌وجود آمد. درس‌خواندن و سیاست من را از این مسائل دور کرد. وقتی دوباره به فضای ادبیات برگشتم، حس کردم که دیگر نفَس داستان‌نویسی ندارم. اگر دستی شکسته باشد و آن را ببندند، وقتی بازش می‌کنند، تا مدتی آن دست دیگر کارایی سابقش را ندارد.

من جایی خواندم که گفته بودید داستان با شما قهر کرده بود…

بله. در واقع، حسم همین بود. داستان به من رکاب نمی‌داد. تا پیش از آن من خیلی سریع داستان می‌نوشتم، اما این وقفه من را از نوشتن دور کرده بود. چند باری هم تلاش کردم، اما دیدم نه، قرار نیست داستان به من رکاب بدهد.

آقای پوری، این رکاب‌ندادن یعنی چه؟ دقیقاً چه حسی است؟

حس عجیبی است. از سویی، دوست دارید داستان بنویسید و برایش تلاش می‌کنید. ظاهراً هم در ذهنتان داستان را دارید، اما وقتی روی کاغذ می‌آید، شما از آن راضی نمی‌شوید. من در مدتی که از فضای نوشتن دور بودم، تنها و تنها خواندم و این خواندنِ مدام سلیقه و معیارهایم را تغییر داد و من را نسبت به کارم سخت‌گیر کرد. وقتی می‌نوشتم، به‌راحتی راضی نمی‌شدم. داستانم را در هنگام نوشتن دوست داشتم، اما وقتی یک ماه بعد می‌خواندمش، پاره‌اش می‌کردم. البته، در نهایت، از میان آن‌ها سه ـ چهار داستان درآمد که نگاهشان داشتم. از طرفی، نوع زندگی من طوری نبود که بتوانم گوشه‌ای بنشینم و داستان بنویسم. من برای امرار معاش باید کار می‌کردم و در حین کار به ذهنم رسید که شعرهایی را که قبلاً ترجمه کرده بودم و خیلی هم جدی نگرفته بودم جدی‌تر نگاه کنم. برای همین، مجموعه‌ای از شعرهای ناظم حکمت را ترجمه کردم. می‌دیدم که ترجمه‌ی شعر وقت زیادی از من نمی‌گیرد و برای کاری که داشتم متناسب بود. حس کردم می‌توانم این اشعار را چاپ کنم. با ناشرم، که کتاب ده گفت‌وگو را منتشر کرده بود، صحبت کردم و ترجمه‌ام از اشعار ناظم حکمت را با عنوان تو را دوست دارم چون نان و نمک منتشر کرد. این مجموعه به شکل حیرت‌آوری مورد استقبال قرار گرفت و هر دوی ما را شگفت‌زده کرد. همین باعث شد من بیش‌تر به ترجمه‌ی شعر روی بیاورم و بروم سراغ ترجمه‌ی اشعار شاعرانی که دوستشان می‌داشتم و از آن‌ها خوانده بودم، یعنی پابلو نرودا. ترجمه‌ی این اشعار هم غافل‌گیرکننده بود. این کار ادامه یافت و منجر به ترجمه‌ی مجموعه‌اشعار عاشقانه شد. رفته‌رفته دیدم که ترجمه‌ی شعر پشت قباله‌ی من داستان‌نویس افتاده است و البته خودم هم دوستش داشتم. حس می‌کردم خلائی را پر می‌کند و جوانان آن را دوست دارند و به آن اظهار لطف داشتند. من تا جایی جلو رفتم که دیگر التهاب ترجمه از ذهنم رفت و دوباره یادم افتاد که باید داستان بنویسم. رمان اولم، دو قدم این ور خط، آن موقع مدت‌ها بود در ذهنم می‌چرخید.


ایده‌اش را چند وقت بود در ذهن داشتید؟

حداقل دو سالی بود که ایده‌اش را در ذهن داشتم و البته تصوری نداشتم که قرار است چه شود و چطور نوشته شود. به این فکر بودم که قهرمانم باید به دیدار «آنا آخماتوا» برود، اما چطوری‌اش را نه.

و همین فضای کار را بسیار سوررئال کرد…

در واقع، هم من و هم شما و دیگران الآن دیگر از رمان‌هایی که با یکی بود یکی نبود شروع شود و جایی تمام شود لذت نمی‌بریم که البته به‌حق هم هست. من البته فکر نمی‌کردم باید رمانی بنویسم که خواننده را تنها درگیر حل مشکل قهرمانش کند و از او بخواهد برخی فصول را چند بار بخواند تا این گره را بگشاید. من همیشه از رمان خوش‌خوان دفاع کرده‌ام. باید اثری باشد که وقتی خسته به خانه رفتید، خواندنش مثل یک قطعه موسیقی خوب بتواند شما را از خستگی بیرون بیاورد. اگر قرار باشد شما در رمان فلسفه بخوانید، کتاب فلسفه می‌خوانید. رمان‌خواندن یعنی مرور لذت‌برانگیز یک زندگی و همیشه بر این باور بوده و هستم که باید طوری رمان نوشت که این لذت را تأمین کند.

و فضای سوررئال رمان اولتان این حس لذت‌برانگیزی را در مخاطب ارضا می‌کند؟

به نظر من بله. البته، باید منتظر می‌شدم تا ببینم حسم به مخاطبم درست است یا نه، که درست بود. مخاطب با کار ارتباط گرفت و رمان نزدیک به نُه نوبت تجدید چاپ شد.

منتقدانْ رمان اول شما را اثری سرزنده و شاداب توصیف می‌کنند و بسیار می‌پسندند، اما شما این اقبال را در اثر دومتان به‌کل نادیده گرفته و به سراغ شیوه‌ی روایت و فضاپردازی تازه‌ای رفته‌اید. چرا؟

برای من در فاصله‌ی رمان اول تا دوم واقعاً اتفاق خاصی رخ نداده است. شما وقتی نویسنده باشید، چندین فضا و موضوع در ذهن برای نوشتن دارید و به هر کدام برای نوشتن نوبتی داده‌اید. این سوژه‌ها روی نیمکت نشسته‌اند و منتظر نوبت خودشان هستند. برای من هم همین اتفاق افتاد. پشت درخت توت در چنین فضایی شکل گرفت. یادم هست دوستی را پس از مدتی ملاقات کردم و در این میان صحبت از نوشتن شد. او به‌شوخی پس از این‌که شنید من مدتی است دست به نوشتن نزده‌ام گفت: «الآن است که داد شخصیت‌هایت درآید». تمام شد. آن جرقه در ذهن من زده شد و سوژه خودش را به من القا کرد. همین شد پایه‌ی نوشتن رمان پشت درخت توت.

سبک‌وسیاق و ساختار رمانِ شما را تنها همین جرقه شکل داد؟

شروعش بله، اما در ادامه شگردهای دیگری هم به کار نوشتن این رمان آمد. نکته‌ی جالب در این رمان کشف نویسنده توسط شخصیت‌ها بود که معمولاً بر عکس آن در فرآیند نوشتن رمان شکل می‌‌گیرد.

راوی رمان شما به عنوان یک نویسنده با آثار ناتمام چقدر وام‌گرفته از خود شماست؟ در واقع، می‌خواهم بدانم چقدر در پشت این ننوشتن فلسفه‌ای نهفته است.

بخشی از راوی این رمان برگرفته از حقیقت خود من است. وقتی او نتوانسته بنویسد، در جاهایی لو می‌دهد که خیلی هم نویسنده‌ی متبحر و صاحب فکری نیست. همسر و فرزندش خیلی او را جدی نمی‌گیرند و دیگران هم شاید. او برای امرار معاش و داشتن فضا برای نوشتن به خانه‌ی قدیمی و خلوتش می‌آید و آن‌جاست که آدم‌های رمانش سراغش می‌آیند.

پوری: من همیشه از رمان خوش‌خوان دفاع کرده‌ام. باید اثری باشد که وقتی خسته به خانه رفتید، خواندنش مثل یک قطعه موسیقی خوب بتواند شما را از خستگی بیرون بیاورد. اگر قرار باشد شما در رمان فلسفه بخوانید، کتاب فلسفه می‌خوانید. رمان‌خواندن یعنی مرور لذت‌برانگیز یک زندگی و همیشه بر این باور بوده و هستم که باید طوری رمان نوشت که این لذت را تأمین کند.

یعنی هیچ استعاره‌ای در پشت این نویسنده‌ی تنها با انبوهی از نانوشته‌ها نیست؟

بگذارید این را مخاطب و منتقد کشف کند. استعاره و سمبل، اگر آگاهانه درست شود، مانند وصله در تن اثر می‌نشیند. یکی از دوستان من، که منتقد خیلی خوبی هم هست، موضوعی را در این اثر پیدا کرد که من را چندین روز گیج کرد. او می‌گفت که به باورش، نه تنها نویسنده، که شخصیت همسر او نیز وام‌گرفته از خودم است. من چندین روز به این پدیده فکر می‌کردم؛ چون تا به حال به آن توجه نکرده‌ بودم. باورم نمی‌شد که چنین تحلیلی شده است. مثل این تحلیل‌ها زیاد است. رمان کارش این است که چیزی را پیش چشم‌ها باز کند که شاید حتی خود نویسنده هم به آن فکر نکرده است. مولوی می‌گوید: «چون چنگم و از زمزمه‌ی خود خبرم نیست.

در رمان پشت درخت توت مفهومِ از قید و بند رهاشدن انسان بسیار قابل‌توجه است. خیلی از شخصیت‌های رمان شما نیز به دنبال آن هستند و از ننوشته‌شدن و بی‌فرجام‌ماندن ناراضی‌اند…

همه‌ی ما در جامعه درگیر گرفتاری‌های زندگی هستیم و به‌جایی می‌رسیم که حس می‌کنیم نیاز به نفس‌کشیدن داریم. باید یکی پیدا شود و به ما مرخصی بدهد تا ما تنها برای خودمان باشیم. شاید این آرزوی همه ما باشد که فرصتی برای این فراغت پیدا کنیم و مسائل جزئی دست از سر ما بردارد. اگر شما در این رمان چنین حس و بازخوردی دریافت می‌کنید، در واقع خبر از آرزوی همیشگی من گرفته‌اید و اتفاقاً پناه‌بردن به رمان برای من و بسیاری دیگر ساخت همین آرزو در عالم خیال و داستان است. من یادم هست یکی از دوستان رمان‌نویسم جمله‌ی زیبایی می‌گفت. به او خرده گرفته بودند که شخصیت رمانش خیلی ایدئال است و او پاسخ داده بود که به من این حق را بدهید که لااقل در رمانم این آدم ایدئال را پیدا کنم. این حرف به دل من خیلی نشست. میل به رهایی حرف خیلی از ماست. دوست دارم زنجیرهای بسته بر خودمان را پاره کنیم و رها شویم…

و وقتی شخصیت‌های رمان به‌فرجام برسند، این رهایی حاصل شده است؟

تا اندازه‌ای بله.

پس، در واقع، امیال درونی شخصیت‌های رمان امیال درونی نویسنده‌اند که به او نهیب می‌زنند که تکلیفشان را با خودش یکسره کند.

بله. مگر رمان چیست؟ رمان بخشی از من وجودی نویسنده است که در رنگ‌های متنوع روی کاغذ می‌آید.

کمی به ساحت تاریخی رمان برگردیم. دوست دارم درباره‌ی علت انتخاب این برهه‌ی ویژه از تاریخ معاصر ایران را برای شکل‌دادن به قصه‌تان بدانم. این سؤال از این جهت برایم مهم است که در این یکی ـ دو ساله مشاهده کرده‌ام که علاقه‌ی بسیار زیادی به خوانش این بخش‌ از تاریخ در شکل‌دادن به ادبیات داستانی وجود داشته است و دوست دارم علت توجه به آن را در شما بدانم.

پوری: داستانم را در هنگام نوشتن دوست داشتم، اما وقتی یک ماه بعد می‌خواندمش، پاره‌اش می‌کردم. البته، در نهایت، از میان آن‌ها سه ـ چهار داستان درآمد که نگاهشان داشتم. از طرفی، نوع زندگی من طوری نبود که بتوانم گوشه‌ای بنشینم و داستان بنویسم. من برای امرار معاش باید کار می‌کردم و در حین کار به ذهنم رسید که شعرهایی را که قبلاً ترجمه کرده بودم و خیلی هم جدی نگرفته بودم جدی‌تر نگاه کنم. برای همین، مجموعه‌ای از شعرهای ناظم حکمت را ترجمه کردم.

این‌که چه عاملی باعث می‌شود که در یک برهه گرایش عام‌تری به پرداختن به موضوعی خاص پدید می‌آید وظیفه‌ی منتقدان است. اما در مورد من، در رمان اول من فصلی کامل و مفصل درباره‌ی فرقه‌ی دموکرات روایت می‌شود که فصل مهمی از تاریخ معاصر ایران است. من هرگز در موقع نوشتن رمان به این فکر نمی‌کنم که مثلاً درباره‌ی یک واقعه‌ی تاریخی چیزی بنویسم. برخی این کار را می‌کنند و موفق هم می‌شوند، اما من اهل این کار نیستم. من در نوشتن ناچار به این مسائل برمی‌خورم. اگر در رمان بخواهیم به هفتاد سال قبل در تبریز برگردیم، در این شهر حدود سال‌های ۱۳۲۶ بود که فرقه‌ی دموکرات تازه سرکوب شده بود و جو بدی بر شهر حاکم بود. بگیر و ببند بود. شما می‌خواهید داستانی بنویسید که قهرمانش دو ماه در این فضا زندگی‌ می‌کند. مگر می‌شود از جو و زمانه‌ی پیرامونش ننویسید؟ این انتخاب شما نیست، داستان از شما طلب می‌کند. اگر صادق باشید و دروغ نگویید و بدون جهت‌گیری و حب و بغض عمل کنید، در داستان تاریخ را روایت کرده‌اید، بدون این‌که قصدتان روایت تاریخ باشد. بگذارید مثالی بزنم: انگلس از مارکس می‌پرسد که می‌خواهم درباره‌ی کارگران فرانسه کتابی بخوانم که وضعیت مبارزاتی آن‌ها را خوب شرح داده باشد. مارکس آثار بالزاک را معرفی می‌کند. انگلس، حیرت‌زده، می‌پرسد: «مگر او (بالزاک) خودش طرفدار بوربون‌ها یعنی شاه فرانسه نیست؟» می‌گوید: «چرا، اما او رمان‌نویس دقیق و واقع‌گرایانه است و دقیق‌ترین توصیف‌ها را دارد». این همان واقعیتی است که نویسنده باید دنبالش باشد. در تبریز، در زمان وقایع رمان من، انقلابیون به طور عمده چپ بوده‌اند. یک فعال سیاسی طرفدارشان که از ترس ساواک فرار می‌کند باید از مرز خارج شود و برود در کشورهای هم‌جوار. این خانواده در ادامه در معرض سؤال ـ جواب ساواک و دوستان چپ پدر خانواده است. بود و نبود این اتفاق در دست من نیست، واقعیتی است که رخ می‌دهد. من اگر بخواهم دروغ نگویم، این‌ها هستند که سوار رمان می‌شوند.

برخی فکر می‌کنند این رمان تلاشی است برای قضاوت‌کردن درباره‌ی جریان چپ سیاسی ایران در سال‌های قبل از پیروزی انقلاب، در حالی که مطلقاً چنین چیزی نیست. من تاریخ را داوری نمی‌کنم. واقعیت را نوشتم و همین شد که برخی به من اخم کردند که چرا ضدجریان نوشته‌‌ام و برخی نیز اخم کردند که چرا جایی در مدح این جریان صحبت کرده‌ام. من هم به‌شوخی گفتم که روزی میهمانی‌ای تشکیل می‌دهم تا شما دو گروه با هم تسویه‌حساب کنید.

آقای پوری، با این همه، سؤالم این است که چرا سراغ کاراکترهای امروزی نرفته‌اید؟ آیا نسل امروز ما برای نوشتن نسل بی‌قصه‌ و بدون جذابیتی است؟ چرا نویسندگان ما هنوز قهرمانانشان را در گذشته‌ی تاریخی این کشور پیدا می‌کنند و نه در بطن جامعه؟

نویسنده به سراغ شخصیت‌ها و فضا و مکانی برای روایت می‌رود که تجربه‌شان کرده، می‌شناسدشان و درباره‌شان تبحر دارد. اگر از من بخواهند درباره‌ی یک روستا داستان بنویسم، هرگز موفق نخواهم شد؛ چون هرگز در فضایش زندگی نکرده‌ام. اگر می‌بینید در نوشته‌ی ما رجعتی به بخشی از تاریخ می‌شود، برای این است که کسی مثل من و در سن من، بهترین دوران زندگی‌اش، در مواجهه و تجربه با آن بخش از تاریخ بوده است و سعی دارد کم‌کم با آن بخش از تاریخ تسویه‌حساب کند؛ یعنی اگر چهار رمان درباره‌ی آن بخش خاص نوشت، در رمان پنجم دیگر کم‌کم از فضای خاص تاریخ فاصله می‌گیرد. من هم همین هستم. دیگر فکر کنم با تاریخ حسابم را تسویه کرده‌ام و در جیب شلوار شخصیت رمان تازه‌ام حالا دیگر موبایل هم پیدا می‌شود.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


حقوق مادی و معنوی مطالب این وب‌گاه برای الف‌یا محفوظ است. © 2017
ساخت نیمروز