دنده‌های شکسته‌ی سپیدار

نگاهی به باران آرزوها را خیس می‌کند حسین اسرافیلی

متولد ۱۳۶۱ / مدرس، مترجم، منتقد ادبی، نویسنده، نمایشنامه نویس و شاعر پست الکترونیک

نوشته ۷ دی ۱۳۹۵ ذیل شعر
نظر بدهید |

کوتاه‌قطعه‌های سپید باران آرزوها را خیس می‌کند حسین اسرافیلی در سه بخش «همراه با طبیعت»، «صدای عاشقانه‌ها» و «با بیداران مقاومت»، در چهار یا پنج سطر، جهانی نو می‌سازند. در سه یا چهار سطر گویی روایتی بلند را مرور کرده‌ایم و درِ جهانی تازه به روی ما گشوده شده است.

نگاه فلسفی شاعر در فضاهای متعددی جای می‌گیرد و فضای ذهنی و ذهنیت شاعر به نرمی و خوبی به عینیت می‌رسند و با تشبیه و استعاره و آهنگ درونی به جان مخاطب می‌نشینند. «شبیه آن پرنده‌ام/ که گم شده است لانه‌اش/ شبیه بال پرپر است/ تمام آشیانه‌اش».

در این قطعه‌ها، کوتاه‌شدن بال پرواز و کوتاه‌شدن آسمان و واماندگی بشر در این دنیای رفته‌رفته تنگ‌ترشده یکی از دغدغه‌های اصلی شاعر است که مضامین را می‌سازد و اتفاق شعری را رقم می‌زند. «چه بی‌شمار پرنده/ شکسته‌اند پر/ این‌جا». گاه طبیعت بی‌جان با بهار جان و رنگی تازه می‌گیرد. گاه از بهار تنها تصویری مانده است در زمستان.

در واقع، شعری این‌چنین کوتاه باید به مثابه‌ی یک تابلوی نقاشی طرح زده شود. وقتی ما شعری کوتاه می‌خوانیم، گویا داریم به یک تابلوی نقاشی یا به یک تک‌پرده نگاه می‌کنیم، چیزی نزدیک به پرده‌خوانی، روایتی که با المان‌ها و انتزاعاتی در گوشه‌وکنار تصویر به ذهن می‌رسد و با ما سخن می‌گوید.

هرچند ما در اشعار کوتاه مینیمالیستی اخیر، تنها یک کشف می‌بینیم و اشعار مدرن گاه بیش از یک کشف نیستند، یک غافل‌گیری که چند سطر بی‌جان را در بزنگاهی شورانگیز می‌کند.

شعری کوتاه از این مجموعه را اگر بخواهیم به بررسی بنشینیم، در این کوتاه‌قطعه‌ها تنها واژه‌ها و عناصر اصلی و ضروری در شعر مانده‌اند و جایگاه دارند، اگرنه ایجازمندی اشعار به‌مخاطره می‌افتد. «ماه/ از فراز کاج/ می‌پاید/ ردپای پلنگ را/ در برف». در ابتدا شاید مخاطب با خوانش این قطعه به‌اشتباه بیفتد و تصور کند با یک شعر کوتاه و ساده‌انگارانه مواجه است، اما شاید در خوانش دوباره و دوباره، ابعاد وسیع‌تری از مضمون و روایت جاری در زیرگفتار و لایه‌ی زیرین شعر برایش روشن شود. هرچند در این‌جا قصد و بحث بر سر برتردانستن و رجحان سبک خاصی از شعر بر سبک و گونه‌ای دیگر نیست، این خصوصیت این‌گونه شعرهاست.

در عاشقانه‌سروده‌های این مجموعه، سرخوردگی معشوق و زمینی‌ساختن و پایین‌آوردن عشق و معشوقْ عناصر سازنده‌ی شعر و دیدگاه و جهان‌بینی شاعر نیستند. «عطر توست/ که پاک می‌کند/ اشک‌هایم را/ و در آغوشم می‌گیرد». عشق از آلودگی مصون مانده است. در گیر و دار زشتی‌ها و خصایص پست و رذیلانه‌ی بشر و دنیای مدرن، دچار «معصومیت ازدست‌رفته» نشده است. عشق معبودی ا‌ست که عزیز و بزرگ داشته می‌شود و گران‌قدر می‌ماند. «کوهنوردان/ ریه‌هاشان را/ از هوای پاک نفس‌هایت/ انباشته می‌کنند».

عشق با رفتن و بی‌وفایی معشوق به «هم‌آوردی» خوانده نمی‌شود. معشوق، گرچه در فراق اشک بریزد، باز عشق را عزیز می‌دارد. «قطار می‌رود/ تو می‌روی/ تنها درختان می‌مانند/ در گریه‌ی ابرها».

در بخش سوم این مجموعه، «با بیداران مقاومت»، چهل‌وهشت قطعه در «ژانر مقاومت» گنجانده شده است که از دنیای نرم و رام اشعار دو بخش قبل‌تر خود قدری فاصله می‌گیرد؛ چراکه از ویژگی‌های شعر حماسی و حماسه‌آفرینی و مقاومت برخوردار است و از لحاظ مضمون و هدف شعر متفاوت است در خاستگاه. در این بخش، دغدغه‌های شاعر در جایگاه و خاستگاه «آسمانی»تری گفته و پرداخته می‌شوند. دنیا و فضای این اشعار «اجتماعی»تر هم هستند، هرچند در ساختار، یک‌رنگی و یکدستی در همه‌ی اشعار این مجموعه حفظ شده است. احقاق حق و بشریت در این بخش حائز اهمیت بیش‌تری شده‌اند و خواستار رسیدن به جایگاه رفیعشان برای جدی‌تر و بیش‌تر دیده‌شدن در دنیای امروز. این اشعار دردمندترند و هر کدام «زورآوری» تازه‌ای با جهان را در سطرهای کنشمند پایانی‌شان مطرح می‌کنند. شاعر در این سطرها میل به گشوده‌شدن بینش جامعه و جهان به سمت معنویت و بهتر اندیشیدن و زیستن دارد و تعهد جوامع را به شنیدن و پرهیز از جنگ و خونریزی، با به زیر سؤال بردنشان، قلقلک می‌دهد. گاه البته در یکی ـ دو سطر هم خطابه‌ای می‌خواند و رجزهای ادبیات حماسی را به شکل مدرنش نشان‌ می‌دهد، هرچند گاه آخر کار به مرگ و کشتار منجر می‌شود و به خون و کفن سرخ و تابوت و سرو بلندی که هرچند سرپا ایستاده است، خون بالا می‌آورد. «باران تگرگ بود و/ رقص تبر/ که دنده‌های سپیدارها شکست/ و سرو بلند/ خون بالا آورد».



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


حقوق مادی و معنوی مطالب این وب‌گاه برای الف‌یا محفوظ است. © 2017
ساخت نیمروز