• بنویس شین‌آباد، پلاسکو، سانچی؛ بخوان آتش

    باران با سوز غریبی به صورتم می‌خورد. از اندوه پل می‌گذشتم و به سالن مراسم نزدیک‌تر می‌شدم. رفته بودم نفسم را به نفس دل‌های شکسته گره بزنم، دهان‌ها قفل شده بودند و چشم‌ها سخن می‌گفتند؛ آه از این راز اش…

  • مؤلفه‌های بی‌مؤلف!

    همین‌که شروع به نوشتن کردم جملۀ مرحوم سید حسن حسینی از کتاب “براده‌ها” فکرم را به خود مشغول کرد: “هنر برای هنر، نردبان است برای نردبان.” اینکه منِ شاعر با دیدن یک فیلم ایده‌ای …

  • از احتمال آتیه‌ی بهتری که نیست…

    سلام. چقدر حرف نگفته داریم با شما. باور کنید گاهی نگفتن سخت‌تر از گفتن است. نه ازاین‌جهت که آدم حریص به حرف زدن باشد و سینه تنگ و کم‌طاقت در رازداری. مسئله‌مان سختی سکوت نیست.  ما این روزها ارزش سکوت …

  • برای من یک چراغ هم کافی‌ست…

    پلاسکو دست انداخته بود گردنِ آتش. ایستاده بودند هر دو. لب بر لب هم گذاشته بودند و همدیگر را می‌بوسیدند. آتش و ساختمان آغوش باز کرده بودند برای هم. تن‌هایشان درهم فرورفته بود. آتش، دست می‌کشید به کاکلِ…

  • به موازاتِ جمهوری

    به یُمنِ تلگرام، مردم شهرهای “محروسه‌ی” ایران هم شنیده بودندکه پلاسکو از صبح داشته در آتش می‌سوخته و  شعله‌های بی‌حیایِ لخت و پَتی، وسط پایِ‌تخت، رُسش را کشیدند و ستون‌هایش را نرم کردند و …